| |
|
| |
|
| |
یکشنبه 1387/08/19-
-ساحل |
| |
سلام دوستای عزیز
اومدم بعد از یه مدت طولانی.......خیلی خوشحالم که توی این مدت یادی هم از من کردین.........
اما با اجازه می خوام با یه وبلاگ جدید در خدمتتون باشم......چون این وبلاگ خیلی سنگین شده و دیر
بالا می یاد......امیدوارم که توی اداره ی اون وبلاگم یاری ام کنید.....
البته با همون اسم ......
منتظر حضورتون در وبلاگ جدید هستم........
...::دلم گرفته خدایا به وقت غروب::... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1387/06/16-
-ساحل |
| |
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی . کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست . مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت . و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید. مسافر رفت و کولهاش سنگین بود . هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود . درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت . درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی ! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست!!!...
 |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
سه شنبه 1387/06/12-
-ساحل |
| |
ماه مبارک رمضان
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا ونیایش ، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حیرت ارغوانی سالکان کوی دوست.

بدبخت واقعی کسی است که این ماه را پشت سر گذارد و گناهانش آمرزیده نشود .
پیامبر اکرم (ص)

رمضان ، رمضان نامیده شد ؛ زیرا گناهان را می سو زاند . پیامبر اکرم (ص)

دوستان ! در این ماه پر خیر و برکت و زیبا ما رو هم دعا کنید.............
من رو دعا کنید تا چیزی باشم که خدا می خواد..........
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1387/06/02-
-ساحل |
| |
خدایا ...
پروردگارم ...
مرا اندکی دوست بدار ...
ولی طولانی ...
طولانی ...
طولانی ...
طولانی ...
طولانی ...

|
| |
لینک ثابت
|
دوست تو :خدا |
| |
شنبه 1387/05/26-
-ساحل |
| |
امروز صبح وقتي از خواب بر خاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.
هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي ميدانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني اما تو خيلي سرگرم بودي.
زماني که پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودي و پاهايت را تکان مي دادي فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.من با صبر و شکيبايي در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که هيچ چيز به من چيزي نگفتي.
موقع نهار خوردن متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند اما تو چنين کاري نکردي.باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني.
به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري و بعد از انجام چند کار تلويزيون را روشن کرده و وقت زيادي را در برابر آن سپري کردي.
من باز هم با شکيبايي منتظر ماندم که بعد از تماشاي تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي. بعد از گفتن شب به خير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست شايد نمي دانستي که من هميشه آن جا با تو هستم.
من بيش از آن که تو بداني صبر پيشه کردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.
من به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.
چقدر مکالمه يک طرفه و يک جانبه سخت است!
بسيار خوب تو يک بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يک بار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اميد اين که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي روز خوبي داشته باشي.
خدا یا دوست دارم
فقط دوستم داشته باش.......

خواهی آمد ای سوار سیز پوش
لحظه هایم را بهاری می کنی........
فرخنده میلاد آخرین منجی عالم بشریت
بر همه ی شما دوستان مبارک .....


|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه 1387/05/17-
-ساحل |
| |
چند کلمه درد و دل با خدا کوچیک تر که بودم فکرمیکردم بارون اشک خداست!!!!!!!!!!!!!!
ولی مگه خدا هم گریه میکنه؟ چرا باید دل خدا بگیره؟دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم،اشک خدارو تو یه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم.آسمان که خاکستری میشد دل منم ابری می شد حس میکردم که آدما دل خدارو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند. همه میگفتند:"باران رحمت خداست"ولی حس کودکانه من می گفت:.........خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه!! ای خدا جون یعنی زمانی که بارون میباره دلت تو هم از دست ما آدمای بد گرفته و گریه میکنی؟ پس اگر تو هم دلت میگیره وگریه میکنی؟پس ما کجا بریم ودرودلمونو با کی در میون بذاریم ؟من می دونم که تو از کارای عجیب و غریب ما بنده هات دلت می گیره و اینو هم می دونم که حتی به روی بنده هات هم نمی یاری و همیشه منتظری که به طرفت بیاییم.......
خدایا دوست دارم
فقط دوستم داشته باش.......

|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
سه شنبه 1387/05/15-
-ساحل |
| |

سلام دوستان عزیز
امروز روز فرخنده و خیلی بزرگیه
میگن هر چی از خدا بخوای اگه با نیتی صاف باشه خدا بهت میده............
امروز روز طلوع سومین امام ما شیعیان حضرت امام حسین (ع) است
که حضرت پیامبر(ص)در موردش گفته :
هر كه دوست دارد به محبوبترين شخص روى زمين نزد آسمانيان بنگرد،
به حسين نگاه كند....
این روز رو به شما دوستای مهربان و عزیزم تبریک می گم.......
و امیدوارم که هرچی توی دلتون خدابهتون بده.............
این اولین پستی که خودم می نویسم و فکر می کنم که خیلی انشام خوب نیست........
اما شما دوستای عزیزبه بزرگواری خودتون ببخشید........

فردا هم روز میلاد اعلم دار کربلا حضرت قمر بنی هاشم ، حضرت عباس (ع) است.......
پیشاپیش این روز مبارک رو بهتون تبریک می گم.......


|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1387/05/05-
-ساحل |
| |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود، همین!!!!!!
فکر کنم قلب منم تازه پبدا شده

|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1387/04/15-
-ساحل |
| |

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت :
«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . » لا به لای هق هقش گفت: «اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد!؟ » خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :
« حالا برو و زندگی کن .»
او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند …او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما … اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »
این نوشته رو یک بار دیگه هم توی یکی از پست هام گذاشته بودم اما چون خیلی دوستش دارم دوباره گذاشتمش......

|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
جمعه 1387/04/07-
-ساحل |
| |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستیاز لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به انداختن.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی,باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
چهارشنبه 1387/04/05-
-ساحل |
| |
خدایا......
به من نگاه کن
به درون قلب من نگاه کن
ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم
ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام
به من بیاموز که چگونه تو را دوست داشته باشیم
برای هر روز وهمیشه.
|
| |
لینک ثابت
|
خدایا |
| |
دوشنبه 1387/04/03-
-ساحل |
| |
خدایا خودت هوای ما رو داشته باش ........
..........خدایا کمکم کن......
|
| |
لینک ثابت
|
خدا وجود دارد |
| |
چهارشنبه 1386/12/22-
-ساحل |
| |
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت !! آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد؟ مشتري پرسيد چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد ُ مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!! مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم ؟ مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند. آرایشگر گفت:آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند . مشتري گفت :دقيقا همين است. خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد.
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
یکشنبه 1386/12/12-
-ساحل |
| |
آفریدگارا
من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم
تمنا دارم یک یک نقصهای درونم را
که سد راه خدمت به تو و همنوعان من است
برطرف کنی
و قدرتی عطا فرمایی
تا از این پس به خدمت تو کمربندم .
آمین
خدا جون ،خودت هوای ما رو داشته باش........................... |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
دوشنبه 1386/11/29-
-ساحل |
| |
بهترين باش........
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي،بوته اي در دامنه اي باش،
ولي بهترين بوتهاي باش كه در كناره راه ميرويد.
اگر نميتواني بوتهاي باشي،علف كوچكي باش و چشمانداز كنار شاه راهي
را شادمانهتر كن.......
اگر نميتواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش،
ولي بازيگوشترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نميكنند، ملوان هم ميتوان بود.
در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ،
كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست،
چندان دور از دسترس نيست.
اگرنميتواني شاه راه باشي،كوره راه باش،
اگر نميتواني خورشيد باشي، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش..........
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
سه شنبه 1386/11/16-
-ساحل |
| |
ميخ هاي روي ديوار
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
چهارشنبه 1386/11/03-
-ساحل |
| |
ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احَدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی، جانِ ما را صفای خود دِه و دلِ ما را هوای خود دِه و چشم ما را ضیای خود دِه و ما را آن دِه که آن به و مگذار ما را به که و مه. |
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1386/10/22-
-ساحل |
| |


|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
شنبه 1386/10/15-
-ساحل |
| |
کاش باور داشتیم هر روز تولدمون هست هر روز که خداوند به ما مهلت زندگی دوباره میدهد بایستی تولدمان را جشن بگیریم اما افسوس که ما فقط سالروز اولین به دنیا آمدنمان را جشن میگیریم.
امروز سالروز اولین به دنیا آمدنم هست و فردا سالروز دومین به دنیا امدنم.
افسوس که روزهای مهم کم اهمیت و گاه بی اهمیت میشوند .
امیدوارم هیچیک از ما دچار فراموشی نشده و از یاد نبریم که
تولد یعنی دوباره زیستن به شیوه انسانی تر.
|
| |
لینک ثابت
|
|
| |
پنجشنبه 1386/09/29-
-ساحل |
| |
زندگی قصه ی آدم یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟
گفت نخریدند ، تمام شد
|
| |
لینک ثابت
|
|